Sunday, July 8, 2012

مشهور ترین افکار


چند پند از صد پند حضرت عبید زاکانی

چند پند از صد پند حضرت عبید زاکانی
1
ای عزیزان عمر غنیمت شمرید
2
وقت از دست مدهید
3
عیش امروز به فردا میندازید
4
روز نیک به روز بد مدهید
5
پادشاهی را ، نعمت و غنیمت و تندرستی و ایمنی دانید
6
حاضر وقت باشید که عمر دوباره نخواهد آمد
7
هر کس که پایه و نسب خود را فراموش کند به یادش می آورند
8
بر خودپسندان سلام ندهید
9
زمان ناخوشی را به حساب مشمارید
10
مردم خوش باش و سبد روح و کریم نهاد و قلندر مزاج را از ما درود دهید
11
طمع از خیر کسان ببرید تا به ریش مردم توانید خندید
12
گرد در پادشاه مگردید و عطای ایشان به لقای دربانان ایشان ببخشید
13
جان فدای یاران موافق کنید
14
برکت عمر و روشنایی چشم و فرح دل در مشاهده ی نیکوان دانید
15
ابرو درهم کشیدگان و گره در پیشانی آورندگان و ترش رویان و کج مزاجان و بخیلان و دروغ گویان و بد ادبان را لعنت کنید
16
خواجه گان و بزرگان بی مروت را به ریش تیزید

17
تا توانید سخن حق مگویید تا بر دل ها گران مشوید و مردم بی سبب از شما نرنجند

18
مسخرگی و قوادی و دف زنی و غماری و گواهی به دروغ دادن و دین به دنیا فروختن و کفران نعمت پیشه سازید تا پیش بزرگان عزیز باشید و از عمر برخوردار شوید

19
سخن شیخان باور مکنید تا گمراه نشوید و به دوزخ نروید

20
دست ارادت در دامن رندان پاک باز زنید تا رستگار شوید


 
ته مانده ی صد پند حضرت عبید زاکانی

1
شراب فروشان و بنگ فروشان را دل به دست آرید تا از عیش ایمن باشید
2
در ماه رمضان شراب در برابر مردمان مخورید تا منکر شما نشوند
3
گواهی کوران در ماه رمضان قبول نکنید اگر چه بر سر کوهی بلند باشد
4
از جولاهه و حجام و کفشگر چون مسلمان باشند جزیر مطلبید

5
در راستی و وفاداری مبالغه مکنید تا به قولنج و دیگر امراض مبتلا نشوید

6
بر بنگ صباحی و شراب صبوحی ملازمت واجب شمرید تا دولت روی به شما آرد

7
در شراب خانه و قمار خانه و ... و مطرب خانه خود را به جوان مردی مشهور مکنید تا روی هر چیزی به شما نکنند
8
جای خود را بر گدازادگان و غلام زادگان عرض مکنید

9
از منت خویشان و سفره ی خسیسان و گره ی پیشانی خدمتکاران و ناسازگاری اهل خانه و تقاضای قرض خواهان گریزان باش

10
به هر حال از مرگ گریزان باش و بپرهیز که از قدیم مرگ را مکروه دانسته اند

11
خود را تا ضرورت نباشد در چاه میفکنید تا سر و پای مجروح نشود

12
کلمات شیخان و بنگیان را در گوش مگیرید که گفته اند :
هر معرفتی که مرد بنگی گوید ... .... .... .........

13
هزل خوار مدارید و هزالان را به چشم حقارت منگرید

14
زنهار که این کلمات به سمع رضا در گوش گیرید که کلام بزرگان است و بدان کار بندید


گوشه ی دیگری از صد پند حضرت عبید زاکانی

1
از خاتونی که قصه ی ویس و رامین خواند و مردی که بنگ و شراب خورد مستوری و ... درستی توقع مدارید

2
حاکم عادل و قاضی که رشوه نستاند و زاهدی که سخن به ریا نگوید و حاجبی که با دیانت باشد و ... درست صاحب دولت در این روزگار مطلبید

3
با استادان و پیش قدمان و ولیعهدان و کسانی که شما را مقدم تر باشند ، تواضع واجب شمارید تا آبروی را به باد ندهید

4
از دشنام گویان و سیلی زنان و ... و زبان شاعران و مسخرگان مرنجید

5
هر دغل که بتوانید در نرد و قمار بکنید تا مقام تمام گفته شوید و اگر حریف سخت شود ، سوگند سه طلاق بخورید که سوگند در قمار شرعی نیست
6
مردم بسیار گوی و سخن چین و سفله و پست و مطربان ناخوش آواز زله بند که ترانه های مکرر گویند در مجلس مگذارید
7
از مجلس عربده بگریزید
8
نرد به نسیه مبازید تا بهر ره مغز حریفان نبرید
9
تا اسباب لوت و حلوا برابر چشم مهیا نشود خویش را به بنگ نزنید
10
شاهدان را به چرب زبانی و خوش آمد گویی از راه ببرید
11
بر لب جوی و کنار حوض مست نروید تا مگر در حوض نیفتید

12
با شیخان و نو مالان و فالگیران و مرده شویان و کنگره ی زنان و شطرنج بازان و دولت خوارگان و بازماندگان خاندان های قدیم و دیگر فلک زدگان محبت مدارید

13
راستی و انصاف و مسلمانی از بازاریان مطلبید

14
از فرزندی که فرمان نبرد و زن ناسازگار و خدمتکار اجرت گیر و چارپای پیر و کاهل و دوست بی منفعت برخورداری طمع مدارید

15
بر پای منبر واعظان وضو تیز مدهید که علمای سلف جایز ندانسته اند

16
جوانی به از پیری ، صحت به از بیماری ، توانگری به از درویشی ، غری به از قلتبانی ، مستی به از مخموری ، و هشیاری به از دیوانگی دانید

17
توبه کار مشوید تا مفلوک و بخت کور و گران جان نشوید

18
حج مکنید تا حرص بر مزاج شما غلبه نکند و بی ایمان و بی مروت نگردید

19
راه خانه معشوق به مردم منمایید

20
از دیوثی عار مدارید تا روز بی غم و شب بی فکر توانید زیست
چند پند دیگر از حضرت عبید

1
از همسایگی زاهدان دوری جویید تا به کام دل توانید زیست
2
در کوچه ای که مناره باشد وثاق مگیرید تا از دردسر موذن بد آواز در امان باشید
3
بنگیان را به لوت و حلوا دریابید
4
مستان را دست گیرید
5
چندان که حیات باقی است از حساب میراث خوارگان خود را خوش دارید
6
مجردی و قلندری را مایه ی شادمانی و اصل زندگانی دانید

7
در دام زنان میفتید خاصه بیوگان کره دار

8
دختر خطیب در نکاح میاورید تا ناگاه کره خر نزاید

9
از تنعم دایگان و حکمت قابله و حکومت حامله و کلکل و گهواره و سلام داماد و تکلیف زن و غوغای بچه ترسان باشید
10
در پیری از زنان جوان پیروی مخواهید
11
زن مخواهید تا قلبتان مشوید
12
پیره زنان را سر به کلوخ بکوبید تا درجه غازیان دریابید

13
بر سر راه ها به قامت بلند زنان و چادر مهر زده و سر بند ریشه دار از راه مروید

14
مردان مست را چون خفته دریابید تا بیدار نشوند فرصت را غنیمت دانید
15
طعام و شراب تنها مخورید که این شیوه ی کار قافیان و جهودان باشد

16
حاجت بر گدازادگان مبرید

17
غلام بچه گان ترک را تا بی ریشند به هر بها که فروشند بخرید و چون آغاز ریش آوردن کنند به هر بها که خرند بفروشید

18
غلام نرم دست خرید نه سخت مشت

19
شراب از دست ساقی ریش دار مستانید

20
در خانه ی مردی که دو زن دارد آسایش و خوش دلی و برکت مطلبید

·         22-سلطان محمود در زمستانی سخت به طلخک گفت که با این جامه ی یک لا در این سرما چه می کنی که من با این همه جامه می لرزم. گفت ای پادشاه تو نیز مانند من کن تا نلرزی. گفت مگر تو چه کرده ای؟ گفت هرچه جامه داشتم همه را در بر کرده ام.

(
شیخ دو عالم عبید زاکانی)

**
همیشه از مرگ برحذر باشید که علما مرگ را مکروه دانسته اند
Ø      مرد بزرگ بینی زنی را خواستگاری کرد و بدو گفت تو شرف من ندانی و من مردی خوش معاشرت و بر ناخوش آیندی ها بربارم. زن گفت در بردباری تو بر مکروهات تردیدی ندارم که چهل سال است چنین بینی را حمل می کنی.

(
شیخ بی ریای دوعالم عبید زاکانی)
Ø      اعرابیی حج می گزارد. پیش از ورود مردم به مکه رفت و به پرده های کعبه درآویخت و گفت خدایا پیش از آنکه مردم در رسند و تورا زحمت افزایند مرا بیامرز.
Ø      خواب دیدم قیامت شده است.

هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ی ایرانیان.

خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏اند؟»

گفت:....

«می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.»

خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...»

نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی پایش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم!
Ø      شخصی مهمانی را در زیر خانه خوابانیده نیمه شب صدای خنده وی را در بالاخانه شنید. پرسید که در آنجا چه میکنی؟
گفت: در خواب غلتیده ام،
گفت: مردم از بالا به پایین می غلتند تو از پایین به بالا می غلتی؟
گفت: من هم به همین می خندم.
Ø      شخصی مهمانی را در زیر خانه خوابانیده نیمه شب صدای خنده وی را در بالاخانه شنید. پرسید که در آنجا چه میکنی؟
گفت: در خواب غلتیده ام،
گفت: مردم از بالا به پایین می غلتند تو از پایین به بالا می غلتی؟
گفت: من هم به همین می خندم.
Ø      یکی اسبی به عاریت خواست گفت: اسب دارم اما سیاه هست.
گفت: مگر اسب سیاه را سوار نشاید شد.
گفت: چون نخواهم داد همین قدر بهانه بس است.
Ø      شخصی دعوی نبوت کرد. پیش خلیفه اش بردند. از او پرسید که معجزه ات چیست؟
گفت: معجزه ام این که هرچه در دل شما می گذرد مرا معلوم است.
چنان که اکنون در دل همه می گذرد که من دروغ می گویم.
Ø      هارون به بهلول گفت:
دوست ترین مردمان در نزد تو کیست؟
گفت: آن که شکمم را سیر سازد.
گفت: من سیر سازم، پس مرا دوست خواهى داشت یا نه؟
گفت: دوستى نسیه نمى شود.
Ø      شخصى در کنار نهرى ریسمانى پر گره در دست داشت و به آب فرو مى رفت و چون بر مى آمد گرهى مى گشود وباز به آب فرو مى شد.
گفتند: چرا چنین مى کنى؟
گفت: در زمستان غسل هاى جنابتم قضا شده در تابستان ادا مى کنم.
Ø      بازرگانی زنی خوش صورت زهره نام داشت، عزم سفری کرد، از بهر او جامه ای سفید بساخت و کاسه ای نیل به خادم داد که هرگاه از این زن حرکتی ناشایست در وجود آید، یک انگشت نیل بر جامه او زن تا چون باز آیم اگر تو حاضر نباشی مرا حال معلوم شود.
پس از مدتی خواجه به خادم نوشت که:
کاری نکند زهره که ننگی باشد / بر جامه او زنیل رنگی باشد
خادم باز نوشت که:
گر در سفر خواجه درنگی باشد / تا ماه دگر زهره پلنگی باشد.
Ø      بیش از این بد عهد و پیمانی مکن / با سبکروحان گران جانی مکن
زلف کافر کیش را برهم مزن / قصد بنیاد مسلمانی مکن
غمزه را گو خون مشتاقان مریز / ملک از آن تست ویرانی مکن
با ضعیفان هرچه در گنجد مگو / با اسیران هرچه بتوانی مکن
بیش از این جور و جفا و سرکشی / حال مسکینان چو میدانی مکن
گر کنی با دیگران جور و جفا / با عبیدالله زاکانی مکن
از وصالت چون ببوسی قانعست / بوسه پیشش آر و پیشانی مکن
Ø      سلطان محمود در زمستانی سخت به طلخک گفت که با این جامه ی یک لا در این سرما چه می کنی که من با این همه جامه می لرزم. گفت ای پادشاه تو نیز مانند من کن تا نلرزی. گفت مگر تو چه کرده ای؟ گفت هرچه جامه داشتم همه را در بر کرده ام.


No comments:

Post a Comment