بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید
شهید مولانا عبدالرحمان
سیدخیلی از جمله مجاهدین و فرماندهان مقاومت در جبههی شمالی در سالهای حکمروایی
طالبان و تروریستان بود. وی در برابر هجوم طالبان از خود چنان مقاومت و مردانگی
نشان داد که مسعود بزرگ دربارهاش چنین میگفت: “مولانا دروازهبان پل متک است تا
مردم جبلالسراج و گلبهار بتوانند آرام بخوابند”.
شهادت بزرگمردی همچو
مولانا غم دیرینهی ما را تازه کرد و ما را به یاد شهادت بزرگمردان تاریخ کشور
انداخت و تمام آزادیخواهان را در سوگ خود نشاند. هنگام غروب بود، سال ۱۹۹۸، در روضهی مبارکِ مزار
شریف برای ادای نماز به مسجد روضه رفته بودم. تصادفاً در مسجد با یکی از دوستان
دیرینهام که از فعالان جبههی مقاومت بود، سرخوردم.
وی نیز در ادای نماز با
من همراه شد و پس از نماز آرام در گوشم گفت: امشب یک مهمان خاص دارم که خواهشی
دارد! گفتم بگو ببینم چه خدمتی میتوانم انجام دهم؟ گفت کدام صوفی را میشناسید که
امشب یک حلقهی ذکر را برپا کند؟ گفتم بلی.
دوستم یک آدرس به من
داد و از من خواهش کرد تا همراه با صوفیان به آن محل بیایم. من با خود میگفتم این
مهمان خاص کی باشد آیا آمر صاحب مسعود است (چون قهرمان ملی به محافل ذکر و عرفان
علاقهیی وافر داشت)، یا کس دیگر؟
بالاخره موفق به
گردآوری چند صوفی گردیدم و به سوی آن محلی روانه شدم که آندوست آدرسش را به من
داده بود. ساعت ده شب بود که من به آنجا رسیدم. در را زدم و دوستم ما را به سوی یک
خانه که در اثر جنگها تخریب گردیده بود، رهنمایی کرد.
در طبقه دوم وارد اتاقی
شدیم که خیلی ساده و درویشانه آراسته شده بود و در بالای اطاق شخصی که خیلی لباس
ساده و محلی به تن داشت و متمایز از حاضرین به نظر میرسید نشسته بود و یک دستش با
پاره تکهیی بسته بود. چنین به نظر میرسید که در جنگ زخم برداشته باشد. آن مرد توجهم
را به خود جلب کرد و به مجرد دیدن ما از جا بلند شد و با ما احوالپرسی نمود.
در این میان دوستم رو
به من کرد و با دست اشاره به سوی آن مرد نمود و گفت “جناب مولانا عبدالرحمان
سیدخیلی، امشب مهمان خاص ما استند” و من هم از اینکه بار اولم بود با شخصیتی چون
مولانا سیدخیلی آشنا میشدم، خیلی خوشحال بودم؛ زیرا قبلاً دربارهی مولانای سیدخیل
زیاد شنیده بودم وعلاقهی زیاد داشتم که وی را از نزدیک ملا قات نمایم. آن شب
مولانا را از نزدیک دیدم؛ مردانگی از سر و صورتش پیدا بود. اصلاً مولانا آن شب
مهمان صوفیها نبود.
آن مرد مهمان خدا بود.
شب را تا به سحر با صوفیها مستی کرد و “الله هو” گفت. مولانا مولانای بلخ شد و در
میان صوفیان ایستاده چرخ میزد. صوفيها با صدای بلند میسرودند:
“بمیرید بمیرید در این
عشق بمیرید در این عشق چو مردید همه روح پذیرید بمیرید بمیرید وزین مرگ مترسید کز
این خاک برآیید سماوات بگیرید...” آن شب را مولانای سیدخیل با دست زخمی به ذکر خدا
سپری کرد.
وقتی که خبر شهادت
غمانگیز مولانا عبدالرحمان سیدخیلی را شنیدم، به یاد شعری افتادم که مولانا با
صوفیان زمزمه میکرد: “بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید”.
مگر این سرداران راه
آزادی چه دارند که مردم آنها را عاشقانه میستایند؟ مگر این پکولپوشان مقاومتگر
همان جنبش سپیدجامگان ابومسلم خراسانی هستند؟! نمیدانم. اما این را میدانم که آنان
خاصاند و از دیگران متمایز.
مولانای سیدخیلی را که
من میشناختم؛ یک صوفی دلباخته بود، یک مست که از دنیای مجازی خبری نداشت، منصوری
بود که بر دار رقصید، و اويس قرني ثانی بود که عاشقانه زیست و عاشقانه جان داد.
به روایت یکی از
دوستانش........
No comments:
Post a Comment