Saturday, July 14, 2012

امیر حبیب الله کلکانی


امیر حبیب الله کلکانی
یا
لالا حبیب الله کاکه
یادداشت ها و برداشت ها از کابل قدیم- 1384، نوشتهء محمد آصف آهنگ -
عصر دولتشاهی
درمورد حبیب الله کلکانی و امان الله خان، دشمنی یا حب بیش از حد سبب شده است که شخصیت اصلی این دو در بسیاری موارد در پرده بماند. درمورد حبیب الله خان کلکانی، اشرافیت حاکم و سلطنت خاندانی و دودمانی آنقدر تبلیغ کرد و آنقدر به دنبالش سخن ناروا گفتند که کسی کمتر مجالی برای دریافت حقایق درمورد شخصیت او یافت. به همین ترتیب تبلیغات بی حد و حصر کمونیست ها چنان امان الله خان را در هاله یی پچید که نه تنها چهرهء حقیقی او را در نظر ها مغشوش کرد بلکه به مصداق «ستودهء جاهلان»، آن شاه خوش قلب را نیز به نوعی رنگ آنچنانی زد.  
حالا که شرایط برای همه فراهم گردیده تا بیهراس از زهرهء چشم خونخوار دژخیمان، به بیان راستی ها و درستی ها بپردازند، دیده میشود که نه امان الله خان خوب خوب بود ونه هم حبیب الله خان کلکانی چنان شخصیتی است که خاندان شاهی و نمک پرورده های قلم بدستش میخواستند از او ترسیم کنند. اما فراموش نکنیم که حبیب الله کلکانی دشمنان زیادی داشته است. این دشمنی از کجا سرچشمه میگیرد، اسباب آن چیست و انگیزهء دشمنان حبیب الله خان کلکانی در کجاست، بحثی است که ما درینجا قصد پرداختن به آنرا نداریم. بلکه میخواهیم برخی از نوشته های تازه در مورد آن شهید را درینجا بازگو کنیم ونخستین بخش این سلسله را با دوباره نویسی نوشته هایی از محمد آصف آهنگ آغاز میکنیم.  
محمد آصف آهنگ از مردان فرهیختهء عدالتخواه و استبداد ستیزکشور ماست. ایشان از سربرآوردگان نهضت روشنفکری و ضد استبدادی در کشور میباشند. جناب آهنگ فرزند محمد مهدی خان چنداولی است. محمد مهدی خان چنداولی از زمرهء شهدای پاکباز راه عدالت و آزادی است که بدست خونخوار ترین دشمن آزادی، محمدنادرخان، به شهادست رسید.  
از آنجایی که پدر جناب آهنگ سرمنشی حضور اعلیحضرت امان الله خان بودند، ایشان به جنبش امانی علاقه و محبت داشته و اصولاً با آنهایی که با جنبش امانی مخالفت ورزیده اند باید مخالف باشند. اما ایشان شخص معتدل و واقع بین بوده و در بیان حقایق حب و بغض شخصی خویش را دخالت نمیدهند.  
درکتاب بس ارزشمندی که به نام «یادداشت ها و برداشت هایی از کابل قدیم» نوشته اند ایشان از کاکه ها وعیاران کابل یاد کرده و برخی از آنها را معرفی کرده است. جناب آهنگ درین کتاب خویش، از امیرحبیب الله کلکانی هم در چندین مورد یاد کرده اند. ایشان امیرحبیب الله کلکانی را تنها با دونام یاد میکند: حبیب الله و «لالا».
می بینیم که جناب آهنگ اگر اورا «بچهء سقاو» نمیخواند، به نام امیرحبیب الله خادم دین رسول الله هم یادش نمیکند. اما زمانی که از کردار ها صحبت میشود القاب و نام ها اهمیت میبازند. آهنگ، در بخش معرفی «مشاهیر کابل» نخستین کسی را که معرفی میکند، کاکاسید احمد است. او مینویسد:    
"کاکا سید احمد از متنفذین کابل بود. در شهرآرا باغ و منزل خوبی داشت و در زمان سراجیه و امانیه در صف اعیان بود. در دورهء حبیب الله بیکار ولی سابقاً با حبیب الله که او را «لالا» میگفتند آشنایی داشت.
روزی «لالا» را در باغ خویش دعوت نمود. از دروازهء باغ تا تختی که بالای جوی آب برای مهمانان زده بود، پاینداز از مخمل گران قیمت فرش کرده بود
حبیب الله وقتی که داخل باغ شد و این پذیرایی رادید، بالای مخمل پا ننهاد و به کاکا سید احمد گفت:
- آغا صاحب، مه آدم غریب هستم و پادشاهی از خداست، پاینداز ها را جمع کن." 
آصف آهنگ، حبیب الله کلکانی را زیر عنوان «لالا آخرین عیار و جوانمرد کابل»، در زمرهء کاکه ها و عیاران کابل و با همان نام عیاری اش «لالا» معرفی میدارد. آهنگ در آغاز معرفی کلکانی میخواهد نشان دهد که او از نوجوانی پای صحبت بزرگانی نشسته بود که قصه های یعقوب لیث صفاری را برایش میخواندند. آهنگ میخواهد نشان دهد که «لالا» فرزند اصیل خراسان و از تبارعیاران سیستان بوده است
پس ازین پیشگفتار، جناب آهنگ سخنانش در مورد «لالا» ی جوانمرد و کاکه را چنین آغاز مینماید.
"روزی که قدرت را به دست گرفت و در بازار سرکشی میکرد، مردی کهن سال نزدیک شد و او را نفرین کرد که تو خود را مسلمان میدانی ولی مردان تو امروز پسر مرا که جوان مسلمانیست، به خاطر زیبایی او، او را بردند. لالا سخت متاثر شد و به محافظین خود گفت باین پدر من بروید و فرزند او را با هرکسی که چنین کار کرده است بیاورید.
حبیب الله از شنیدن این سخن گردش را قطع کرده و برگشت. محافظین او فرزند آن ریش سفید را از اتاق چند عسکر که به ساز و آواز مشغول بودند گرفتار کرده، نزد او آوردند. لالا که از شدت خشم میلرزید، آنها را دشنام داده گفت، مملکت را گرفتم تا مردم آرام زنده گی کنند و شما برخلاف امر خدا و رسول چرا چنین کرده اید؟ سرهای عسکر ها پایین افتیده و چیزی نگفتند. حبیب الله هر پنج آنرا به گلوله بست. مرد در پای حیبب الله افتاد. لالا گفت، پدر تو مرا ببخش که چرا پادشاهی کنم و از حال ملت خود بیخبر باشم.
احمد الله پدر لالا که سقای غازیان بود بعد از رسیدن قدرت پسرش در ارگ زندگی میکرد و در مجالس می بود. کسانی که با خدمت امیر می آمدند احمدالله به احترام ازجایش بلند میشد و از مهمان پذیرایی میکرد. یکروز هرقدر اشخاص که بدربار آمدند، احمد الله از جایش برنخاست. لالا کمی متاثر شد و به پدرش گفت که همیشه تو از مردم پذیرایی میکردی اما امروز در مقابل مردم بی اعتنا بودی از جایت شور نخوردی.
احمدالله به بیرون اتاق اشاره کرد و حبیب الله به آن سوی نظرکرد. چیزی ندید و باز تکرار کرد. آخر پدرش شال از دورش دور کردو نشان داد که لخت و عریان است و ایزار خود را شسته و بالای بته انداخته است تا خشک شود. حبیب الله از این حرکت خویش پیشمان شد.
شیرجان وزیر درهمین اثنا گفت: که یک دو دست کرته و ایزار برای پدرت تیار کن. حبیب الله در جواب گفت: تخت را برای این نگرفته ام که ازحق مردم به پدرم کرته و ایزار بسازم.  
لالا تمام زمین های داخل ارگ را گندم وترکاری کشته بود تا مردمانش بیکار نبوده و در وقت تفریح و استراحت بالای آن کار کنند و حاصلش را بردارند تا به خرچ ارگ برسد.  
روزی که سردار شاه ولی خان به کابل آمد ارگ محاصره گردید، یکی از نایب سالار های او بنام اکرم پغمانی زیر تاثیر شاه ولیخان قرار گرفته وعدهء قتل حبیب الله را داده و به طرف ارگ روان شد. همین که به دروازه که بنام کلکین یاد میشود رسید، خود را معرفی کرد ومحافظ در را برویش باز کرد. اکرم پغمانی هم که از مردمان نامی بود از دهن دروازه کلکین بالای حبیب الله صدا کرد و خواهر زاده لالابرآمد دید که اکرم است و به جنگ آمده است. اکرم خطاب به خواهرزادهء لالاگفت: بگو که خودش برآید. حبیب الله شنید و سراسیمه برآمد. اکرم فیر کرد ولی به حبیب الله اصابت نکرد و بازوی خواهر زاده اورا خراشید.
حبیب الله دیگر موقع فیر به اکرم نداده صدا کرد: اکرم بگیر! وتیر او را دوخت وحبیب الله واپس برگشت.  
حبیب الله در جنگ هایی که بخاراییان با روسها کردند اشتراک داشت و رشادتهایی از خود نشان داد که مورد پاداش گردید. حبیب الله دزدانی که بر ضد دولت امانی بودند نابود کرد اما عوض این که او را پاداش بدهند، زندانی نمودند.
حبیب الله را عناصر خاین به وطن که برضد امان الله بودند به نام این که شاه کافر شده است، تحریک کردند. حبیب الله از زمرهء عیاران و جوانمردان و آخرین کاکه های کابل ویا عیاران سیستان است و قصه ها و داستان های جوانمردی او زیاد است." 
همچنان جناب آهنگ، از زبان کاکه حیدری، یکی از کاکه های مشهور کابل درمورد حبیب الله کلکانی چنین مینویسد:  
".... روزی که چته ویران و بازار پیزار فروشی تخریب گردید، حیدری افزار کارش را به خانه برد و درخانه اش کار میکرد. یکروز با عده یی از رفقا به منزلش رفتیم، حیدری مصروف دوختن پیزار بود که «کری» آن بسیاربلند بود. گفتم حیدری پیر، مثلی که این پیزار را به فرمایش کدام جوان کاکه میانه قد تیارمیکنی که «کری» آنرا آنقدر بلند ساخته یی؟
خندید و گفت: مرشد، کدام کاکه؟ امروز کاکه کجاست؟ کاکه ها مردند ورفتند. این پیزاره به خود ساخته ام.
گفتم: حیدری پیر، قد شما بلند است و«کری» پیزار هم بلند است. در آن صورت بسیار بسیار بلند معلوم میشی!
گفت: مرشد، از زیر کری پیزار که چوچه سگ تیرنشه، او پیزار نیست، چپلک است. خوب است که یک سروگردن ازدیگران بلند باشم. خدا مرد را همیشه سربلند داشته باشد.
نادرشاه که با او شوخی و مزاح میکرد گفت: به مردی و مردانگی تو جای شک نیست. امابگو که در جنگ حبیب الله چه مردانگی از خود نشان دادی؟ گفت:
- نادر مرشد، از جنگ نپرس. همینکه به چاریکار رسیدیم، کرنیل ما گفت: که فردا حبیب الله را زنده بدست می آوریم. حالا بروید استراحت کنید. پوره ساعت دوی شب به جم نظام برخاستیم و مثل برق لباس رزم را بتن کرده و صف بستیم و حرکت کردیم. دم دم صبح که هنوز تاریکی همه جا را گرفته بود به قلعه یی که حبیب الله بود خود را رسانیدیم و قلعه را به محاصره گرفتیم.  
یکنفر از محافظین حبیب الله که در برج قلعه کشیک میکشید، متوجه شده و او رااطلاع داد. دگه مرشد، خدا روز بد نشانت نته، دفعتاً از زمین و آسمان سرما گلوله بارید و رفیقان ما را مثل توت تکانید. حبیب الله خود به تنهایی از قلعه برآمده بود و تفنگ سردستش بود. یک تیرخطا نمیرفت و نفر مثل مرغ بزمین میخورد. نادر مرشد، جان شیرین است. دلم مثل بید میلرزید. اما هشیاری را ازدست نداده خوده پس پس کشیدم. دیدم که دیگران هم عقب میروند. همینکه از تیررس دور شدم، دگه چه بگویم، چنان گریختم که موتر به گردم نرسد. فقط پت پیزاره به سرای خواجه بلند کردم. کرنیل ما از مه پیشتر رسیده بود. خندیده گفتمش: کرنیل صاحب حبیب الله را گرفتی؟ بسیار خجل شد و گفت: مه تا حال چنین مرد ندیده بودم. حقا که او مرد است، عقاب است، شیر است، رستم است. او شکست ندارد. بسیار خندیدم. نادرشاه گفت: باز چه کردید؟ حیدری گفت: از کابل سور جرنیل و زلمی خان را به مقابل او فرستادند. حبیب الله مجروح شده بود. خودش مقابل ما آمده نتوانست، اما برادرش با دیگر رفقایش حمله کردند. همان حالی راکه درچاریکار دیده بودیم، باز دیدیم. در ظرف یک ساعت سور جرنیل و زلمی خان را اسیر گرفتند و ما مثل شیر به کابل برگشتیم.
نادرشاه گفت: با آنها چه کردند؟
حیدری گفت: مرد ها چه میکنند؟
نادرشاه گفت: اگر سرکشی کنند، گردنش را میزنند و اگر تسلیم گردند عفو میکنند.
حیدری گفت: آفرین مرشد، حبیب الله مرد بود. بعد از او مردی و مردانگی از این خاک رفت. او مانند کاکه های قدیم کابل ما بود. خدا او را بیامرزد . او اسیران را عفو کرده و رهانمود.  
حیدری مردی فقیرمشرب و مجبوب و از جملهء درویشان فرقهء ملامتیه بود. حیدری با همه داستانهایش یک عقده به دل داشت و ان خرابی چوک و چته هایش بود. همینکه با او گپ میزدم، میگفت: مرشد، شهر مارا خانه خراب ها ویران کردند وعریان ساختند. آیا از این کده گناه بالاتر میشه. تمام تواریخ در دل این چوک و چته هایش ثبت بود...." 
  سردار محمد رحیم خان شیون، یکی ازسردارانی است که برخوردش با امان الله خان، حبیب الله خان و نادرخان متعادل ترو غیر جانبدارانه تر از هر نویسندهء دیگری میتواند باشد . او بنا به انگیزه هایی که ناشی از روابط خانواده گی و جایگاهش در هیرارشی خانوادهء سلطنتی میباشد، موضعگیری اش در برابر حبیب الله خان کلکانی نه افراط در بدگویی دارد و نه هم تفریط در بازگویی آنچه دیده و شنیده است
کتابی که به نام “ خاطرات سردار محمد رحیم خان” و با عنوان درشتتر “ برگهایی از تاریخ معاصر وطن ما” نشر شده است حبیب الله کلکانی را از زبان خامهء یک سردار میشناساند .  سردار محمد رحیم خان پسر سردار محمد عمر خان و نواسهء امیرعبدالرحمن یعنی پسرکاکای امان الله خان است . سردار محمد رحیم از تحصیلیافته گان مکتب حبیبیه بود، با فراغت از مکتب حبیبیه، حاکم اعلی قطغن و بدخشان شد . با رویکار آمدن حبیب الله کلکانی به شوروی رفت . با به قدرت رسیدن نادر خان دوباره به وطن برگشت اما نتوانست با حکومت نادری جور بیاید، بنا بران واپس به شوروی رفت . در شوروی گرفتار تصفیه های استالینی شده به سایبریا تبعید شد .  در برگشت از سایبریا مصروف کار در رادیوی مسکو میشود تا آخر زندگی آنجا میماند . او پدر خانم پروین، اولین آواز خوان زن در رادیوی افغانستان است .
کتابی که ازان یاد شد، گمان میرود که در اصل به زبان روسی نوشته شده باشد و توسط غلام سخی غیرت ترجمه گردیده است . این قلم، هرچند نسخهء تایپ شدهء آنرا نیز نزد یکی از بستگان خانوادهء “ ضیایی” دیدم . مگر پیش ازان که بتوانم درمورد آن تحقیق بیشتر کنم، دوست دیگری اشاره کرد که این نوشته حالا به گونهء یک کتاب، به نشر رسیده است . با آن هم برای روشن شدن موضوع من آن برگهایی تایپ شده را با کتابی که به همین نام نشر شده است، سردادم تا ببینم که تفاوتی میان این دو نوشته هست یا خیر . نتیجه همان شد که آن برگها واین کتاب دو نسخه ازیک نوشته اند .
در سراپای کتاب که در اصل مجموعه یی ازخاطران نویسنده است، از حبیب الله کلکانی بارها یاد آوری میشود - گاه به کوتاهی یک نام، وگاه با تفصیلی از یک رویداد که امیر حبیب الله دران دخیل بوده است . سردار محمد رحیم خان نیز، مانند جناب محمد آصف آهنگ، امیرحبیب الله کلکانی را در سراسر خاطران خود به نام « حبیب الله» یاد میکند و هیچگونه توهینی را به شخصیت او روا نمیدارد . حتی در برخی از برگهای کتاب اشاره به “ حکومت حبیبی” دارد که منظورش حکومت حبیب الله کلکانی است .
سردار محمد رحیم خان « شیون کابلی» به جزیکی دوجای کتابش، حبیب الله خان کلکانی را بچهء سقاء نخوانده است . به همین سان او درهیچ جایی به وابستگی قومی حبیب الله خان اشاره نکرده و در برابرش از ذهنیت تبارگرایانه سخن نرانده است . به همگان هویداست که حبیب الله کلکانی ویا اطرافیان او هیچگونه برنامهء قومگرایانه و سمتی نداشته اند . اما سیه دلان زیادی بودند که به پیروی از نادرخان و روی اهداف سیاسی به وسایل بسیار پلید قومگرایانه متوسل گردیدند و حتی تا امروز اخلاف سیاسی نادرخان برای بدست آوردن اهداف سیاسی خویش قومیت را مبنای معاملات سیاسی شان قرار میدهند . چهل سال دشمنی با آن شهید عیار، ازهمین آبشخور گندیدهء قبیله گرایی آب خورده است .
نخستین باری که در کتاب “ برگهایی از تاریخ معاصر وطن ما” با نام حبیب الله کلکانی برمیخوریم، زمانیست که نویسنده در اصل به معرفی چهرهء سیاسی دیگری میپردازد .  چهره یی که پسرش پسان ها به حبیب الله خان کلکانی پیوست . این شخص حکیم و طبیبی است به نام احمد جان خان و پسرش محمد محفوظ خان میباشد . سردار رحیم مینویسد :
احمد جان خان حکیم که در زمان حکومت عبدالرحمن خان از پشاور به کابل آمده بود، به صفت مشاور با وی (حیات الله خان نایب الحکومهء قطغن و بدخشان ) فرستاد . دوکتور موصوف وقتی به افغانستان آمد خانواده اش را در پشاور گذاشته بود و با پسرش محمد محفوظ بعداً به کابل آمد و دران جا اقامت گزید و بعد به بچه سقا پیوست .”
این نخستین جاییست که سردار رحیم از حبیب الله خان به نام “ بچه سقا” یاد میکند . اما صرف یک خط پس ازان در مورد محمد محفوظ خان مینویسد : “ چوکی ریاست ترانسپورت و خدمات لوژستیکی وزارت دفاع به وی سپرده شد . موصوف را که همراه با حبیب الله کلکانی اعدام گردید، در کابل جاسوس انگلیس میشناختند .”
درین کتاب نیز، تایید شده است که حبیب الله کلکانی در قطعهء نمونه نظامی یی که توسط ترک ها تعلیم داده میشد، شامل گردیده و به خوبی درخشیده است . درهمین قطعه است که حبیب الله از سرباز عادی به دلگیمشر ( نایک ) ارتقا می یابد . سردار رحیم مینویسد :
“...
درعملیات جنگی قشون نمونه ترکی که حبیب الله در صفوف آن سرباز بود، و بعداً در اثر خدمات نظامی اش بحیث قوماندان دلگی (نه یک ) ارتقا کرد، درخشید .”
واما ادامهء پاراگراف با آن که در مورد حبیب الله خان کلکان نیست، اما نمیشود از بازگویی آن چشم پوشید .
سرکردگان شورش ( شورش منگل به رهبری ملای لنگ )، ملا عبدالله ( لنگ )، ملا عبدالرشید و شصت نفر دیگر از سرگردگان قیام درین روز در کابل تیرباران شدند . پیش از اعدام آنها را دستور دادند قبر خود شانرا بکنند ...”
در آغاز این بحث یاد آور شده بودم که دوستی کور و دشمنی کور با امان الله خان و حبیب الله خان کلکانی ، سبب شده است که یکی را شر مطلق و دیگری را خیر مطلق معرفی بدارند . اما سردار رحیم شیون این طرز دید را رسوا میسازد؛ به ویژه در موضوع اعدام شصت نفر از اعضای قیام منگل .
آیا تاهنوز در تاریخ دکتاتوری های جهان خوانده ویا شنیده ایم که شخص اعدامی را مجبوربه کندن گور خودش بسازند . چه صحنه یی بوده باشد که شصت انسان به دست خود گور خود را میکنند و دیگران تماشا میکنند !
به نظر میرسد که درهمین مورد بوده است که به گفتهء عبدالحی حبیبی در “ جنبش مشروطیت در افغانستان "، عبدالهادی داوی به امان الله خان گفته باشد که، اگرمتهمین باید پیش از اعدام به محاکمه سپرده میشدند بهتر بود . و همین امان الله پادشاه مترقی ، در جوابش گفته بود که : “ مگر نمیدانی که من نواسهء عبدالرحمن خان ام” !
سردار رحیم خان درین کتاب به گونهء شگفتی انگیزی به حبیب الله خان کلکانی تعلق خاطر دارد . حتی زمانی که نیازی به نام بردن از حبیب الله کلکانی هم نباشد، او این کار را میکند . به گونهء مثال در صفحهء 73 همین کتاب بازهم زمانی که سخن از قطعهء نمونه است، از حبیب الله کلکانی یاد آوری میکند . توگویی در قطعهء نمونه کس دیگری جز حبیب الله کلکانی سرباز نبوده است !
همانجاست که وقتی از نقش ای مقیم افغانستان در امور کشوری و دولتی سخن درمیان است، مینویسد :
“... به رهبری جمال پاشا و افسران ترکی یی که با وی به افغانستان آمده بودند، یوسف جنابک، سید بحری صدقی افندی ، عبدالحمید افندی ، حسن افندی و دیگران در کابل قطعهء نمونه عسکری ایجاد شد، حبیب الله کلکانی دران قطعه سرباز بود .”
نکته دیگری که درنوشتهء سردار محمد رحیم خان به چشم میخورد، نام گرفتن او از حبیب الله خان سراج ملت ودین و حبیب الله کلکانی با همان یک نام ( حبیب الله ) است . به سخن دیگر نه حبیب الله سراج ملت ودین را با القاب یاد میکند و نه هم حبیب الله کلکانی را . این درحالیست که یکی کاکای نویسنده است ودیگری هیچ پیوند خونی وقومی با او ندارد .  حتی اگر زمان رویداد ها را به خوبی نسنجیم، تشخیص این دو شخصیت در روند رویداد ها دشوار به نظر می آید . به گونهء نمونه، زمانی که از جنبش باسماچها و ابراهیم بیگ مشهور به « لقی» یاد آوری میکند، بازهم روی همان تعلق خاطر از حبیب الله یاد آوری کرده اما از افزودن “ کلکانی” به دنبال نامش پرهیز میکند . بدین ترتیب :
بعد ازان که حبیب الله به قدرت رسید ابراهیم بیگ اجازه یافت به قطغن برود و به سود امیر بخارا به فعالیت بپردازد . امیر بخارا نزد حبیب الله حرمت و اعتبار فراوان داشت . چون حبیب الله به قدرت رسید مساعدت همه جانبه اش را به امیر بخارا وعده داد و اظهار داشت : “ بخارا را با چنین امیری شاد باش میگویم !"”
حبیب الله خان کلکانی یک عیار بود نه یک سیاستمدار . او بر اصل های عیاری و جوانمردی پابند بوده و هیچگاهی حاضر نمیشد پادشاهی یک کشور را با اصول خود معامله کند . او چه زمانی که در قدرت است و چه هم زمانی که قدرت را ازدست داده است . از فصل نخست این نوشته به یاد داریم که وقتی در قدرت است، پاگذاشتن روی مخملی را که دوستی برای تکریمش فرش کرده است، برخود حرام میداند و به او میگوید : “ مه آدم غریب هستم و پادشاهی از خداست، پاینداز ها را جمع کن ...!”
ازین جمله و این برخورد هویدا میگردد که حبیب الله خان کلکانی ، نه تنها برخوردار از عقاید خارائین دینی بود، بلکه شخصیتش در کورهء فرهنگ و تمدن خراسانی و تصوف و عرفان شرق پخته شده است . چنین عجز و چنین شکستگی در اوج قدرت را تنها شخصیت هایی میتوانند تبارز دهند که ظرفیت های اخلاقی و معنوی شان در همین فرهنگ شکل گرفته باشد .
برخورد او با سربازان محافظ امان الله خان که همه کندهاری اند، زبانزد خاص و عام است . او وفاداری و مردنگی را میستود و به آن ارج میگذاشت، ولوآنرا در دشمنانش میدید .
او را زمان دیگری می بینیم که قدرت را باخته است اما چنان بی پیرایه و ساده دل است که سر به قرآنی فرود می آورد و خود را تسلیم میکند که نامردترین مردان روزگار ازان برای بدام افگندنش استفاده کرده اند . اوتصور میکند که عهد دیگران نیز چون عهد و پیمان خودش بیریا و بیفریب است
سردار رحیم خان به ارتباط ابراهیم بیگ ادامه داده مینویسد : “ ابراهیم بگ فعالیت دسته های باسماچی را در قلمرو شوروی تقویت کرد . هنگامی که نادرخان به سلطنت رسید، بسیاری از طرف داران سابق حبیب الله از کوهدامن به باند های ابراهیم بگ پیوستند . نادرخان به ابراهیم بگ پیشنهاد تسلیم نمود .... آموخته بود، این پیشنهاد را رد کرد ...”
بلی ، ابراهیم بگ شاید اززبان کوهدامنی هایی که همراهش شده بودند، قصهء غدر و خیانت نادرخان را شنیده بود که نمیتوانست به آن باور کند .
مرحوم سردار رحیم خان، درخاطرات خود گاهگاه اشاره های گنگی دارد به تصوراتی که فعالیت های حبیب الله کلکانی را با تلاش هایی که انگلیس ها در افغانستان برضد امان الله خان راه انداخته بودند، ارتباط میدهد . اما این تلاش ها تاکنون هرگز نتوانسته است از حد قیاس و حدس بالاتر رفته سندی که وابستگی او را به نیرو های خارجی ثابت بسازد ارائه کند
سردار رحیم خان، قیام حبیب الله خان، شورش شنوار و آمدن پیرکرم شاه ( لارنس ) را به مناطق قبایلی همزمان خوانده و گویا درصدد آن است که این همزمانی را هماهنگ شده نشان داده وتصوری ایجاد کنند که حبیب الله خان را وسیلهء دست انگلیس بشناسانند .
واما مشهور است که حبیب الله خان کلکانی پس از به قدرت رسیدن، گفته باشد، “ بخارا را آزاد میکنیم و دروازهء صندل را از لندن می آوریم ..” هرچند من این گفته را تاکنون درجایی نخوانده ام، اما زمانی که در صنف اول انستیتوت پلیتخنیک کابل در سال 1353 درس میخواندم، یک مضمون تاریخ هم شامل نصاب صنف اول بود . استاد این مضمون محمد انور نام داشت که تخلص شان اکنون به یادم نیست . این گفته را از زبان همین استاد در ساعت تاریخ شنیده بودم .
بدینسان می بینیم که حبیب الله خان درفش آزادی از خرس قطبی و روباه پیر برتانیهء استعماری را همزمان برافراشته است . عدم اطاعتش به انگلیس را محمد رحیم خان نیز از زبان خودش بیان میدارد که پسانتر خواهد آمد .
درمورد حبیب الله خان کلکانی سه دیدگاه متفاوت ازهم را میتوان به خوبی برشمرد .
نخست دیدگاه دودمان نادرخان و اشرافیت درباری:
این طایفه حبیب الله را دزد، بیسواد، جاهل، بچه سقا و یاغی خوانده اند . آنها تلاش کرده اند تا خستهء تمامی نابسامانی های ناشی از اغتشاش در برابر حکومت امان الله خان را به پای حبیب الله خان بشکنانند . در کتاب های تاریخ که به فرمان و زیرنظر حکومت نوشته شده بود، در رابطه با اغتشاشات سال 1928 تنها اشارهء کوچکی به قیام مردم شینوارو آتش گرفتن دیپوی مهمات شده و پس ازان “ تاریخپردازان افسونساز” سربه دنبال حبیب الله کلکانی گذاشته شده و او را عامل اغتشاش به حساب می آورند . این درحالیست که قیام منگل ها در هشت سال پیش ازان، قیام سلیمانخیلی ها که از حبیب الله خان طرفداری کردند، شورش توخی ها، تره کی ها و اندر ها همه نشان از موجودیت نا آرامی در سرتاسر کشور بود که حکومت توان مقابله با آنرا نداشت . واما این جماعت هیچگاهی کلکانی را وابسته به انگلیس نمیخوانند .
دوم، برداشت آنهایی است که امیر حبیب الله خان کلکانی را مرد شجاع، عیار، جوانمرد، خوشقلب و سلحشوری میدانند که ناآرامی های کشورش او را برسریر قدرت رساند . زیرا در شرایطی که گلوله و آتش میبارد، هرکسی توان رفتن به میدان را ندارد .  این طایفه بدین باور اند که حبیب الله زادهء جامعهء خود است و او را انگلیس و روسی به دامان نپروریده بود ورنه درروزگار بد واپس به دامن بادار پناه میجست . به همین سبب است که وقتی کابل را ازدست میدهد، نه به دیره دون میرود و نه هم به بخارا . او به آغوش مردمش پناه میبرد . همین اوست که با رفتنش بازهم هزاران نفر حاضر اند برایش جان بدهند که دادند . ازینروست که این گروه، حبیب الله را زادهء دامان وطن خوانده قیامش را خود جوش وازگونهء قیام هایی میدانند که در سرتاسر کشور در برابر حکومت خود کامه، فاسد اما در ظاهر مترقی امان الله خان برپا شده بود .
سوم، نظر طرفداران امان الله خان است . آنها او را وسیله یی در دست برنامه های انگلیس میدانند که برای سرنگونی امان الله خان و آوردن نادرخان ازان استفاده شده است . این طایفه نیز از عوامل داخلی یی که به اثر ضعف و ناتوانی دولت در کنترول و ادارهء کشور به میان آمده بود چشم میپوشند . آنها نمیخواهند بگویند، یا حوصلهء آنرا ندارند تا به برنامه های سیاسی و اجتماعی امان الله خان نظر انداخته و نشان دهند که آنچه امان الله خان رویدست گرفته بود، خواه ناخواه شورش برانگیز بود . این که دشمن درکمین نشسته ازهمچو فرصتی استفاده خواهد کرد، طبیعی است . و سردار محمد رحیم خان شیون، ازهمین دستهء سوم است .
او در رابطه با چگونگی روابط امان الله خان با نادرخان و پسان ها رابطهء این دومی با حبیب الله خان کلکانی مینویسد .
“... هنگامی که حبیب الله به قدرت رسید خواست نادرخان و برادرانش را ( که در پاریس بسر میبردند )، به افغانستان برگرداند . پسر کاکای شان احمدشاه خان را به فرانسه اعزام کرد لاکن او هم به افغانستان نیامده بعداً ظاهر شاه با دختر احمد شاه عروسی کرد، احمد شاه خان در وقت سلطنت ظاهر شاه مدتی وزیر دربار بود ....”
در مصاحبهء یی که ظاهر خان در سال 1384 با رادیوی بی بی سی انجام داد، دلیل ازدواجش با حمیرا ( پسان ها ملکهء کشور ) دختر سردار احمد شاه را به گونهء دیگری توصیف میکند . ظاهر شاه در برابر این پرسش که، “ پس ازدواج شما بر اساس هدایت خانواده صورت گرفت؟ "، میگوید :
البته . هیچ وقت بدون اساس خانواده کاری انجام نمی شد . در آن زمان من در فرانسه بودم . در چهارسالگی خانم خود را دیده بودم، بسیار مقبول بود . آن زمان نامزد یکی از پسرهای امان الله خان بود . فکر نمی کردم که واقعات این طور پیش شود و بدبختی های بزرگ در افغانستان رخ بدهد، مساله سقا ( حبيب الله مشهور به بچه سقا ) و دیگران، حالتی را آورد که خانواده ها را بیم گرفت . سقا زن می خواست، مردم چشم خود را بسته کرده هر کس را به هر کس دادند ( به ازدواج یک دیگر در آوردند )، تا که سقا فرصت پیدا نکند که کسی را بگیرد . به همین اساس من ازدواج کردم . در غیر اين صورت او به ما نمی رسید ( با خنده )”
به رویت تاریخ و با توجه به گفته های سردار محمد رحیم خان شیون که ازدواج ظاهر شاه را با ملکه حمیرا پس از به قدرت رسیدن حبیب الله و آن هم زمانی که سردار احمد شاه را به فرانسه میفرستد تا نادرخان و برادرانش را به وطن برگرداند صورت گرفته است .
چنانچه ظاهر شاه میگوید، حمیرا در اول نامزد پسر امان الله خان بود . احمد شاه پدر حمیرا وقتی می بیند که امان الله دیگر پادشاه افغانستان نیست، نامزدی دخترش را با پسر او فسخ و با پسر نادرخان که قرار است پادشاه شود، عقد میکند .
اما گفته های ظاهر خان دروغ و تهمتی بیش نیست .  حبیب الله کلکانی تنها یک زن از خانواده محمدزایی گرفت و آن هم به وساطت محمدزایی های دیگری بود که میخواستتند ازین راه در قدرت آینده خود را شریک بسازند . بهانهء آنها در به حجله رساندن آن خانم این بود که پوشیدن لباس تشریفاتی را به حبیب الله خان یاد بدهد . چه نیت خیری!
سردار محمد رحیم خان به ادامهء فعالیت های نادرخان و برادرانش برای سرنگونی حکومت حبیبی مینویسد :
نادرخان، شاه ولی خان و محمد هاشم خان در میان قبایل جنوبی افغانستان رفتند برای این که جنبش ضد حبیبی را رهبری نمایند ( محمد عزیز خان و احمدشاه خان در ونیس ماندند، پس از آن که قطعهء نمونه ترکی لغو شد، حبیب الله که درآن خدمت میکرد آزاد گردید و به کوهدامن آمد و به کار کشت و زراعت مشغول پرداخت .)
ولی چند بار به اتهام دزدی او را زندانی ساختند و او دزد نبود، سرانجام بخشم آمد، دسته یی را ایجاد کرد و به حملات شجاعانه یی که بی کیفر ماند دست یازید . حتی عساکر حکومتی را خلع سلاح کرد .”
تا اینجا سردار رحیم خان همان میگوید که نزد بسیاری به حقیقت قرین است . رحمت بر روان سردار رحیم خان مانند سایر اعضای تیره و تبارش به توهین، تهمت و دروغ متوسل نمیشود و شهادت میدهد که : “ ... واو دزد نبود ...”
واما پارگراف دیگر سردار رحیم خان چنین رقم میخورد :
زمستان حبیب الله از میان قبایل جنوبی ، به هندوستان و پشاور میرفت . دریکی ازین مسافرتها، هنگامی نام او بیرون از مرزهای افغانستان مشهور شده بود، عده یی با وی رابطه برقرار کردند . او را جانبدار خود ساختند و به توافق رسیدند که او در کشور ناآرامی ایجاد کند . برای این که زمینه به قدرت رسیدن نادرخان فراهم آید و این یک پلان بود .”
اینجا بازهم قضاوت برمحوری میچرخد که عوامل بیرونی را یگانه شکل دهندهء اوضاع قلمداد میکنند و نظری به آنچه در درون جامعه میگذرد نمیشود . همچو قضاوتی ازدیریست در کشور ما رایج بوده است . دلیل این قضاوت همانا بی باوری به، وناآگاهی قشر روشنفکر و دولتی از، نیرو های درونی جامعه و تعاملات اجتماعی یی که سبب طوفان های سیاسی اجتماعی میگردد . همچو قضاوتی را کسانی میکنند که هیچگاهی به مردم باور ندارند . تصور میکنند، تنها حکومت های خارجی اند که میتوانند شخصیت بیافرینند و “ شورش” به پا کنند . یک عده توانایی و حوصلهء درک تحولات اجتماعی را ندارند و به این چرندیات میپردازند، عده یی دیگر همانند رهبران و اعضای حزب دموکراتیک خلق که خود به پشتوانهء خارجی ها کودتا کرده و به قدرت رسیدند، قیام مردم در برابر جنایات خود شان و باداران اشغالگرشان را ناشی از تحریک امپریالزم امریکا، ارتجاع منطقه، هژمونیزم چین، و آخوند های ایران قلمداد میکردند و تا امروز هم همین تفاله را نشخوار میکنند .
شاید تحلیلی که استاد خلیلی در “ عیاری ازخراسان” کرده است و موضوع یکی از مباحث دیگر ما درمورد حبیب الله خان کلکانیست، در مورد اوضاع اجتماعی و اقتصادی که قیام مردم در برابر امان الله خان را درپی داشت، ما را بهتر در روشنی بگذارد .
واما، سردار رحیم خان شیون، ادامه میدهد :
دراوج شورش شنوار، حبیب الله علیه کابل به حمله پرداخت ولی در وقت جنگ زیر کوتل خیرخانه نزدیک قریهء ده کیپک در شانه زخمی شد وعملیات جنگی وی موقتاً فروکش کرد . پسانتر ساختند که حبیب الله زخمی را انگلیسها برداشتند و درشفاخانه سفارت خود تداوی نمودند و چون صحت یافت ازیشان پول و سلاح دریافت کرد و بانیروی جدید به عملیات علیه امان الله پرداخت . در این وقت وزیر حربیه افغانستان عبدالعزیز خان بود . او سلاح و مهمات دولتی را میفروخت و این سلاح و مهمات بدست مخالفان می افتاد .
درین روزگار دشوار وطن 15 جنوری سال 1929 امیر امان الله اعلام نمود که از تاج و تخت به نفع عنایت الله خان صرف نظر میکند و نمیخواهد که درکشور خون ریزی شود . امان الله به خانواده اش که در قندهار بود پیوست . او امید وار بود که به یاری آنان مبارزه به خاطر کابل را پیش برد . افزون برآن قندهار از قدیم مرکز پشتونها بود بوده است و بدین دلیل امان الله خان آرزو داشت که تبلیغات وی علیه ( شورشی تاجک ) موثر افتد و پشتونها را متحد گرداند .”
اینجاست که یک بار دیگر ادعای ما در مورد در پرده ماندن اصل شخصیت امان الله و حبیب الله به اثبات میرسد
اینجاست که می بینیم وقتی پای بدست آوردن قدرت درمیان آید، امان الله و نادر باهم یک روح در دوبدن اند . امان الله خان آن شاه مترقی ، نیز میخواهد یک قوم را علیه قوم دیگر " متحد " گرداند . چنین است برخورد بهترین شاهان . اما آیا هرگز حبیب الله کلکانی شعاری و حرکتی زیرنام قوم و طایفه کرده بود؟ چنین است تفاوت به گفتهء استاد خلیلی ، “ انگور فروش بیسواد برهنه پا با آن امیر ابن امیر ابن امیر” .
و سردار محمد رحیم خان نظریات استاد خلیلی را نیز درکتاب خود آورده است . در صفحهء 93 کتاب مورد بحث ما زیر شماره های ( 2و 3 ) نوشته است :
“(2) بنا بر اظهار نظر استاد خلیل الله خلیلی قبل از وفات شان در پشاور گفته بودند که حبیب الله از اثر چرهء توپ شرنپل در شانهء چپش زخمی گردید . پس حبیب الله عقب نشینی نموده قلعهء حسین کوت را معسکر خود قرار داد و چند نفر طبیب های محلی که در عساکرش موجود بودند، در صدد علاج وی برآمدند و چندی بعد امیر صحت یاب گردید . این بیان استاد با اظهار نظر شاه آقای مجددی و صاحبزاده عبدالکریم خسروی تطبیق میکند .
(3)
بنا بر اظهار نظرعزیز احمد پنهان که از زبان خواهر امیر حبیب الله اظهار نموده، حبیب الله ولد امین الله ولد عبدالله از خوانین کلکان و درسال 1890 متولد گردید . مادرش دختر امیرخان از قوم تره کی کوچی بود


No comments:

Post a Comment